شعر دوستم حامد!!(کلاغ پیر62)
استكانها را بیاور عصر جمعه توی باغ با كمی نانو پنیر و چای تازه داغ داغ
پشت پرچین لای گلها سایهات گم میشود سایهات گم میشود تا از تو میگیرم سراغ
از كنارم رد شدی تنهایی من رنگ باخت چندمین بار است میگویم چه گویم از فراغ
خسته شد دستان من در انتظار بودنت استكانها را بیاور شب شد و من بیچراغ
تك چناران بلند باغ چشمم را گشود شوم بود این اتفاق تلخ نفرین بر كلاغ!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط امیرحسین
|
