اینم از رفتم..................
استاد بمن گفت: فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت...
ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد
مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم :
رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم
نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و
من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر
است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:18  توسط امیرحسین
|
