تبليغاتX
بمیرد زندگی با خاطراتش!!((لعنت به عشق))

بمیرد زندگی با خاطراتش!!((لعنت به عشق))

آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود

آخر دنيا!!!

آدمک آخر دنياست بخند                        آدمک مرگ همين جاست بخند 

آن خدايي که بزرگش خواندي                 به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطي که تو را عاشق کرد                شوخي کاغذي ماست بخند 

فکر کن درد تو ارزشمند است                 فکرکن گريه چه زيباست بخند

                              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:42  توسط امیرحسین  | 

نصیحت دوستانه!!!

دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است.

اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي

خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را

دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش

کني !!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:47  توسط امیرحسین  | 

می بخشی یا نه؟؟؟؟؟

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر

تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه

برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي ب

خشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر

زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:38  توسط امیرحسین  | 

کاش ميشد !!

کاش ميشد اشک را تهديد کرد…... مدتي لبخند را تمديد

کرد…...کاش ميشد در ميان لحظه ها،…لحظه ي ديدار

رانزديک کرد!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:49  توسط امیرحسین  | 

درد دل عاشق دودره!!!!!

تورا با غیر میبینم
دو دستت حلقه در پیراهن اغیار میبینم
و من کاری ز دستم برنمی آید
برایت وصف حال خویش می گفتم
یادت هست
ز پیمان و ز حجران و ز حرمان
ز هرچه بود در پیشم برای تو
تو ای جانا
ولی نشنیدی این آوای دوران را
همان ضربان سرد و کهنه ایام که هرلحظه به من می گفت
حالا وقت اکنون است و دیشب رفته از پیشت
نه از هیچم نه از پوچم نه از ریشم نه از کیشم
نه از این قلب پر ریشم
تو از هیچم نپرسیدی و ندانستی
برو
برو ای آتش هستی به جانت
برو خارو خس ایام ریزد بر زبانت
تاب دیدارت ندارم من
بود بهتر که دستت را به دست غیر بسپاری
و آسوده سرت بر دامن اغیار بگذاری
و من فریاد بردارم به سوی آسمان
یارب چرا کاری ز دستم بر نمی آید
_________________________________________________
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:29  توسط امیرحسین  |